X
تبلیغات
نه تو مانی و نه اندوه
تاريخ : جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 | 17:8 | نویسنده : امیر
ساده که میشوی
همه چیز خوب میشود
 
خودت
غمت
مشکلت
غصه ات
هوای شهرت
آدمهای اطرافت
حتی دشمنت
 
یک آدم ساده که باشی
برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست
که قیمت تویوتا لندکروز چند است
فلان بنز آخرین مدل ، چند ایربگ دارد
 
مهم نیست
نیاوران کجاست
شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه
کدام حوالی اند
رستوران چینی ها
گرانترین غذایش چیست
 
 
ساده که باشی
همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود
همیشه لبخند بر لب داری
بر روی جدولهای کنار خیابان راه میروی
زیر باران ، دهانت را باز میکنی و قطره قطره مینوشی
 
آدم برفی که درست میکنی
شال گردنت را به او میبخشی
 
 
ساده که باشی
همین که بدانی بربری و لواش چند است
کفایت میکند
نیازی به غذای چینی نیست
آبگوشت هم خوب است 
ساده که باشی
 
 
آدمهای ساده را دوست دارم
بوی ناب آدم میدهند

ساده كه مي‌شوي
فرمول نمي‌خواهي
ايكس تو هميشه مساوي ايگرگ توست
ساده كه مي‌شوي
درگير راديكال، انتگرال و مشتق و رياضت‌ها نيستي
هرجايي به راحتي محاسبه مي‌شي
ساده كه مي‌شوي
حجم نداري، جايي نمي‌گيري
زود به‌ياد ميايي و دير از خاطر ميروي
ساده كه مي‌شوي
كوچك مي‌شوي
توي دل هر كسي جا مي‌شوي
....



تاريخ : شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 | 10:13 | نویسنده : امیر
هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟

یک فریب ساده و کوچک.

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد..

ادامه در ادامه مطلب...........


برچسب‌ها: هی فلانی, زندگی شاید همین باشد

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و سوم فروردین 1392 | 21:12 | نویسنده : امیر
روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست ... می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست

نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت ... وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست

چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد ... این چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطاست

باده نوشی که در او روی و ریایی نبود ... بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست

ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق ... آن که او عالم سر است بدین حال گواست

فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم ... وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست

چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم ... باده از خون رزان است نه از خون شماست

این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود ... ور بود نیز چه شد مردم بی‌عیب کجاست


تاريخ : جمعه نهم فروردین 1392 | 9:10 | نویسنده : امیر

گفتم اي دل پدري كن نه كه اين وصف خداست *                گفت اين هست ولي جان پدر هيچ مگو

من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو *                                  پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو *                                ور ازين بي خبري رنج مبرهيچ مگو

دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت *                       آمدم نعره مزن جامه مدرهيچ مگو

گفتم اي عشق من از چيز دگر مي ترسم *                      گفت آن چيز دگر نيست دگرهيچ مگو

من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت *                   سر بجنبان كه بلي جز كه بسرهيچ مگو

قمري جان صفتي در ره دل پيدا شد *                            در ره دل چه لطيف است سفرهيچ مگو

گفتم اي دل چه مه ست اين دل اشارت مي كرد *            كه نه اندازه تست اين بگذر هيچ مگو

گفتم اين روي فرشته ست عجب يا بشر است *             گفت اين غير فرشته است و بشرهيچ مگو

گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد *                    گفت مي باش چنين زير و زبر هيچ مگو

اي نشسته تو درين خانه پر نقش و خيال *                     خيز ازين خانه برو رخت ببرهيچ مگو


برچسب‌ها: پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو

تاريخ : چهارشنبه هفتم فروردین 1392 | 14:28 | نویسنده : امیر

زنده یاد سهراب سپهری

كفش‌هایم كو،
چه كسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
ومنوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر
شب خرداد به آرامی یك مرثیه از روی سر ثانیه‌ها
می‌گذرد
و نسیمی خنك از حاشیه سبز پتو خواب مرا می‌روبد
بوی هجرت می‌آید
بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست
صبح خواهد شد
و به این كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد
باید امشب بروم
من كه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت كردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
كسی از دیدن یك باغچه مجذوب نشد
هیچكس زاغچه ای را سر یك مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یك ابر دلم می‌گیرد
وقتی از پنجره می‌بینم حوری

دختر بالغ همسایه پای كمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می‌خواند
چیزهایی هم هست، لحظه‌هایی پر اوج
مثلاً شاعره‌ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی در شب‌ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را كه به اندازه پیراهن تنهایی من
جا دارد، بردارم،
و به سمتی بروم
كه درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی واژه كه همواره مرا می‌خواند
یك نفر باز صدا شد: سهراب!
كفش‌هایم كو؟

 



تاريخ : چهارشنبه هفتم فروردین 1392 | 14:16 | نویسنده : امیر

زنده یاد سهراب سپهری

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

مرا گرم کن

و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا

و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد

و آن وقت

حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم

ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید



تاريخ : چهارشنبه هفتم فروردین 1392 | 13:47 | نویسنده : امیر

زنده یاد مهدی اخوان ثالث

به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریکِ خدا مانند

دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده
وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا، ای هم گناهِ من در این برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای هم گناه، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها
و من می مانم و بیداد بی خوابی

در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالابِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها
پرستو ها

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می ترسم تو را خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را

و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی ها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند

شب افتاده ست و من تاریک و تنهایم
در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستو ها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی...


برچسب‌ها: زنده یاد مهدی اخوان ثالث

تاريخ : سه شنبه ششم فروردین 1392 | 15:45 | نویسنده : امیر


تا حـالا به بچـه ۳ ساله آدامـس اُکالیـپـتوس اوربـیت دادیـن؟؟

بعد از بیست ثانیه،همه شکلک های یاهو رو می تونین تو صورتش ببینین !




تاريخ : سه شنبه ششم فروردین 1392 | 15:40 | نویسنده : امیر

نظر شما چیه؟؟؟



تاريخ : سه شنبه ششم فروردین 1392 | 15:38 | نویسنده : امیر


بیکرانه

نه آن دريا، كه شعرش جاودانه است،

نه آن دريا، كه لبريز از ترانه ست .

به چشمانت بگو بسپار ما را،

به آن دريا كه ناپيدا كرانه ست !



تاريخ : سه شنبه ششم فروردین 1392 | 15:34 | نویسنده : امیر

خواب و بیدار

گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام،

بيدارم؛

گاهگاهي نيز،

وقتي چشم بر هم مي گذارم،

خواب هاي روشني دارم،

عين هشياري !

آنچنان روشن كه من در خواب،

دم به دم با خويش مي گويم كه :

بيداري ست ، بيداري ست، بيداري !

***

اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار،

پيش چشم اين همه بيدار،

آيا خواب مي بينم ؟

اين منم، همراه او ؟

بازو به بازو،

مست مست از عشق، از اميد ؟

روي راهي تار و پودش نور،

از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟

***

اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا !

خواب يا بيدار،

جاوداني باد اين رؤياي رنگينم !



تاريخ : سه شنبه ششم فروردین 1392 | 15:26 | نویسنده : امیر



تاريخ : سه شنبه ششم فروردین 1392 | 14:44 | نویسنده : امیر

می بخشم کسانی را که هر چه خواستند با من ، با دلم ، با احساسم کردند

و مرا در دور دست خودم تنها گذاردند و من امروز به پایان خودم نزدیکم ،

پروردگارا. به من بیاموز در این فرصت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند...


تاريخ : سه شنبه ششم فروردین 1392 | 14:20 | نویسنده : امیر







خداوندا گرم تو روی آری چه باک که دیگران روی بگردانند

و اگرم تو یاوریم نکنی چه ترس که آفریدگانت یاوریم نکنند

   و اگر تو غمخوار گشتی چه چه غم که خلقت غم نخورند



تاريخ : سه شنبه ششم فروردین 1392 | 13:48 | نویسنده : امیر

خدا...

با تمام وجود گناه کردیم نه نعمت هایش را از ما گرفت و نه گناهانمان را فاش کرد بیندیش اگر اطاعتش بکنیم چه می شود .




تاريخ : سه شنبه ششم فروردین 1392 | 13:20 | نویسنده : امیر



زندگی زیباست

زندگی زیباست ، اگر روح آزاد عشق و محبت اسیر زندان فراموشی دل نگردد و خزان یأس گلبوته های امید بهار جان را در وسعت انتظار زرد خویش ، مدفون نسازد زندگی زیباست اگر عقده های زخمی بزرگ ، طپش زیستن را از قلب کوچک کبوترها نرباید و در ذهن شلوغ بیشه زار اندیشه ، مرگ نیلوفرهای وحشی نروید زندگی زیباست اگر لب خوفناک تیرها ، خون بیدهای مجنون را در جام سبز لیلای چمن نریزد و دست بی خبر طوفان ، گل خواب را در صدف آبی باغ پرپر نکند زندگی زیباست اگر کنار جویباران نیم خفته ، غزالهای خسته دشت از آغوش وهم و هراس بگریزند و در بال رویاهای شیرین به آن سوی حصارهای شب سفر کنند زندگی زیباست اگر خرمن هستی جنگل در خشم آتشین تندر نسوزد و خاکستر سیاه مرگ تن پوش درختان بی پناه و محزون نگردد زندگی زیباست اگر پری مهربان قصه ها از بستر خاطره ها برخیزد و در معصومیت و صداقت ناب کودکان همواره زنده بماند زندگی زیباست اگر هوای نگاه تو از آه سینه سوز خاکهای افسرده بارانی شود و مسیح دستانت در کالبد دستهای مرده بذر حیات و رویش بپاشد زندگی زیباست اگر من و تو در کشتزار قلبمان گلی بکاریم که هیچ کس را یارای چیدن آن نباشد و هیچ اشکی جز اشک شبانه عشق رخسار زیبایش را نشوید زندگی زیباست حتی برای تو که هم آغوش رنج و حرمانی و آفتاب شادی رابه خنجر زهر آلود شب غم سپرده ای آری زندگی برای تو نیز زیباست زیرا روزی مهمانی عزیز در خانه دلت را خواهد زد و با حضورش زندگی را از نو به تو تقدیم خواهد کرد مهمانی که عشق نام دارد...



تاريخ : چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 | 19:11 | نویسنده : امیر
  متن شعر عاشقانه «آشتی» از دفتر شعر «ابر و کوچه» فریدون مشیری

قهر مکن ای فرشته روی دلارا

ناز مکن ای بنفشه موی فریبا

بر دل من گر روا بود سخن سخت

از تو پسندیده نیست ای گل رعنا

شاخه خشکی به خارزار وجودیم

تا چه کند شعله های خشم تو با ما

طعنه و دشنام تلخ اینهمه شیرین

چهره پر از خشم و قهر اینهمه زیبا

ناز ترا میکشم به دیده منت

سر به رهت مینهم به عجز و تمنا

از تو به یک حرف ناروا نکشم دست

وز سر راه تو دلربا نکشم پا

عاشق زیباییم اسیر محبت

هر دو به چشمان دلفریب تو پیدا

از همه بازآمدیم و با تو نشستیم

تنها تنها به عشق روی تو تنها

بوی بهار است و روز عشق و جوانی

وقت نشاط است و شور و مستی و غوغا

خنده گل راببین به چهره گلزار

آتش می را ببین به دامن مینا

ساقی من جام من شراب من امروز

نوبت عشق است و عیش و نوبت صحرا

آه چه زیباست از تو جام گرفتن

وزلب گرم تو بوسه های گوارا

لب به لب جام و سر به سینه ساقی

آه که جان میدهد به شاعر شیدا

از تو شنیدن ترانه های دل انگیز

با تو نشستن بهار را به تماشا

فردا فردا مگو که من نفروشم

عشرت امروز را به حسرت فردا

بس کن ز بی وفایی بس کن

بازآ بازآ به مهربانی بازآ

شاید با این سرودهای دلاویز

باردگر در دل تو گرم کنم جا

باشد کز یک نوازش تو دل من

گردد امروز چون شکوفه شکوفا


برچسب‌ها: شعر عاشقانه «آشتی» از دفتر شعر «ابر و کوچه» فریدون

تاريخ : جمعه بیستم بهمن 1391 | 22:16 | نویسنده : امیر
شب سردی ست و هوا منتظر باران است
وقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان است
شب بخیر ای نفست شرح پریشانی من
ماه پیشانی  من دلبر بارانی من۰۰۰۰۰


تاريخ : جمعه بیستم بهمن 1391 | 22:13 | نویسنده : امیر
می دونی چرا وقتی میخوای بری تو رویا چشمهات رو میبندی؟؟؟؟

وقتی میخوای گریه کنی چشمهات رومیبندی؟؟؟

وقتی میخوای خدارو صدا کنی چشمهات رو میبندی؟؟؟

وقتی میخوای کسی رو ببوسی چشمهات رو میبندی؟؟؟؟

چون قشنگ ترین لحظات این دنیا قابل دیدن نیست...

 



برچسب‌ها: چشمان خود را ببند

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 | 21:15 | نویسنده : امیر
شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟





برچسب‌ها: زنده یاد سهراب سپهری, تا شقایق هست زندگی باید کرد

ادامه مطلب
  • مطالب وبلاگی
  • آی آر آی بی